سیب را که گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش کرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدتها بود که سیب نخورده بود. یک لحظه هوس شدیدی نمود و در یک آن، شروع به خوردن کرد. سیب که تمام شد، ناگهان فکر عجیبی در ذهنش لانه کرد و شروع به ملامت خود نمود: «ای وای! این چه کاری بود کردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگیات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا میبخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حقالناس!» بیدرنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی کردگار بینیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجدهای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر که شده بود، همه به ده برگشته بودند و سکوت وهمانگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سکوت وهمانگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی میشکست. چند فرسنگی که راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و کهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. کمی آن طرفتر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیبهای سبز و سرخ و زرد خودنمایی میکردند. صدای جیکجیک گنجشکان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دلانگیز گلها و علفهای وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی درنگ به خود آمد و فریاد زد: کسی اینجا نیست؟... صاحب باغ کجاست؟ کمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، کلبه ساده و زیبایی دیده میشد. محمد چندین بار دیگر که صدا زد، پیرمردی از داخل کلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نکنید! بفرمایید سیب میل کنید!» و آنگاه خوشآمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی که از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام کرد و گفت: ـ این باغ مال شماست پدر جان؟! ـ این حرفها چیه؟ بفرمایید میل کنید... مال بندگان خداست... مال خودتان! ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم. پیرمرد در حالی که لبخند میزد، با تعجب گفت: ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم. ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربانتر از این حرفها هستید، اما برای اطمینانخاطر خدمتتان عرض میکنم، این بنده گناهکار خدا اهل ده پایین هستم. میشناسید، «نیار»؟ ـ بله، بله... ـ کنار جوی نشسته بودم که سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم که بیاجازه، آن سیب را خوردهام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، میخواستم آن سیب را بر ما حلال کنید پدر جان! پیرمرد تعجبکنان خندید و آخر سر گفت: ـ که این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خوردهاید؟! و یک لحظه قیافهاش را تغییر داد و با درشتی گفت: ـ نه،... امکان ندارد... اگر میآمدی همه این باغ را با خاک یکسان میکردی، چیزی نمیگفتم... اما من هم مثل خودت به اینجور چیزها خیلی حساسم!... کسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمیکنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!! چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت که انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت: ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال کن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال کن پدر جان! و بعد گریهاش امان نداد. مدتی که گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش کرد و گفت: ـ حالا که اینقدر از عذاب الهی میترسی، به یک شرط تو را میبخشم! ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول میکنم. ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوشهایت را باز کن و بشنو و با دقت فکر کن ببین این شرط سختتر است یا عذاب خدا... ـ مسلّم عذاب خدا سختتر است، شرط تو را به هر سختی هم که باشد، قبول میکنم. ـ ...و اما شرط من: دختری دارم کور و شل و کر، باید او را به همسری قبول کنی!! به راستی که شرط سختی بود. محمد مدتی در فکر فرو رفت و یادش افتاد که چقدر آرزوی ازدواج کرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینک تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت: ـ قبول میکنم. ـ البته خیالت هم راحت باشد که همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت میدهم... ولی چه کار کنم دخترم سالهای سال از وقت ازدواجش گذشته و کسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه کارش کنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شکر کنم که مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقههای کرد و به طرف کلبه به راه افتاد. نگاه تأسفبار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشکید. چارهای نداشت. مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ کرده بود. اما مرگ و میری در کار نبود... باید میماند و مزه مال مردمخوری را میچشید! عروس را که آوردند، دل او مثل سیر و سرکه میجوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ میانداخت و نفس را در سینهاش حبس و فکرش را در دریایی پرتلاطم غرق میساخت: ـ خدایا چه کاری بود من کردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای کاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود میگریختم! ...نه، نه! باید بمانم! در این فکرها بود که ناگاه محمد را صدا زدند: ـ عروس خانم منتظر شماست! پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود که متوجه همراهان عروس هم نشد. در را که باز کرد، صدای نازنین دختری را شنید که به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لالها و کورها و شلها نداشت. ـ نه، نه، تو که لال بودی دختر؟! دختر لبخندی زد و نقاب از چهره کنار زد: ـ ببین! لال نیستم! کر هم نیستم! شل هم نیستم! بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد که مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بیمهابا فریاد کشید: ـ تو زن من نیستی!... زن من کجاست؟!... زن من... و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی که خسته و کوفته از کار روزانه در خانههای اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازهداماد را در میان گرفتند. ـ این زن من نیست... زن من کجاست؟! چرا مرا دست انداختهاید؟! چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساکت کردند. پدرزن محمد که میهمان خانه همجوار بود، جمع را شکافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری که همه بشنوند، بلند گفت: ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزکاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شکی هم نکن! اگر گفتم کور است، مرادم آن بود که هرگز به نامحرم نگاه نکرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نکرده است و اگر گفتم کر است، چون غیبت کسی را نشنیده است... ـ چه میگویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!... ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... . هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سکوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی که عرق شرم را از پیشانیاش پاک میکرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از اینکه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بینهایت شکر و سپاس فرستاد. ...و اینک صدای پای کودکی از آن خانه شنیده میشد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان میآید که از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج کتاب دیگری است. 3 پی نوشت ها: 1. پدر مرحوم مقدس اردبیلی. 2. «نیار» نام روستایی در سه کیلومتری اردبیل است که اکنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است. 3. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستانهایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص18. این منبع آگاه بدون اشاره به مضمون کامل گفتگوهای انجام شده میان فرستاده ویژه پادشاه بحرین با مقامات ارشد کشورمان، در ادامه افزود: فرستاده "حمد بن عیسی" از مقامات ارشد جمهوری اسلامی ایران خواست تا برای رهایی کشور بحرین از دست اشغالگران سعودی راهکاری ارائه دهند. او از مقامات کشورمان خواست که وارد عمل شده و به بحرین کمک کنند تا از وضعیت جاری رهایی یابد. این منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود، همچنین گفت: در مقابل درخواست فرستاده ویژه پادشاه بحرین به ایران، مقامات ارشد نظام راهکاری بسیار مناسب ارائه دادند و آن عبارت بود از اینکه "رژیم بحرین به مردم اجازه دهد به طور آزادانه به تظاهرات و اعتراضات خود ادامه دهند زیرا بدون شک در آن حالت اولا صدای آنان به گوش جهانیان می رسد و دوما افکار عمومی جهان چنان فشاری به رژیم عربستان سعودی خواهد آورد که این رژیم ناگزیر نیروهای خود را از بحرین خارج خواهد کرد. قابل ذکر است انقلاب بحرین موسوم به انقلاب 14 فوریه بیش از چهار ماه است که ادامه دارد و در طول این مدت هزاران بحرینی به شهادت رسیده و یا زخمی شده اند. تعداد زیادی نیز در این مدت بازداشت شده اند. ارتش اشغالگر سعودی که بیش از 3 ماه است در بحرین به سر می برد نیز در طول این مدت پا به پای نیروهای وابسته به رژیم آل خلیفه به سرکوب قیام کنندگان پرداخته لذا به اذعان کارشناسان مسائل سیاسی، دست های ارتش عربستان نیز به خون مردم بحرین آغشته است. /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// / تواند به اندازه یک تریلیون دیسک فشرده اطلاعات در خود انباشته سازد معلمی انگشتر شغلها اما... معلم مربا (فرق معلم مربا، با مربی مثل اقامة نماز است با خواندن نماز) خوب می دانید که اولین معلم خود خداست و اولین مربی نیز خداست، لذا نامش رّب است و مربا هم که اسم مفعول است یعنی تربیت شدة کامل حتی همان مربایی که میل می فرمایید هم چون دهها مراحل روی آن انجام شده تا پرورش یافته و به کمال رسیده و نقائص آن برطرف شده نیز با لغت رّب هم ریشه است. که مربا نام گرفته، یک معلم تأثیرگذار کسی است که اول خودش دهها مراحل خوب تربیتی را گذرانده و تربیت شدة کامل است و متخلق به اخلاق انسانی و وجدانی و اسلامی شده، بعد آمادة تأثیرگذاری روی دانش آموز می شود. لذا معلم باید مربا باشد بعد مربی . بله، مقام معلمی فوق العاده مقدس است که به خدا و پیامبران منصوب شده است و من هم بین همة مشاغل شغل معلمی را انگشتر شغلها می دانم. چون حتی نامش زیبایی بخش است همة انگشترها در یک چیز مشترک اند و آن زیبایی آنهاست ولی هر یک به نحوی، اما انگشتر داریم تا انگشتر. الماس، طلا، نقره و... با نگینهای مختلف فیروزه، عقیق و ... معلمی که خود متخلق به اخلاق انسانی و وجدانی می باشد صرفنظر از اینکه مسلمان باشد در هر دینی که باشد مهم انسانیت و معرفت است که اگر دارا باشد به شدت روی دانش آموز تأثیرگذار خواهد بود. تمام انسانهای بزرگ در جوامع بشری و تأثیرگذار در جهان چه با کتابهایشان و چه با اختراعاتشان از زیر دست معلم عبور کرده و همه مدیون معلمین خودشان بوده اند. اما تاکنون فکر کرده ای که انسانهایی هم که متأسفانه خلاف کارند و متقلبند اما تحصیل کرده هم هستند نیز از زیر دست معلم عبور کرده اند. اما ما معلمها نتوانستیم روی آنها تأثیر مثبت بگذاریم و هدایت کنیم. نمی شود که فقط هر چه مثبت است به معلمین مربوط شود اما هر چه منفی است و خلاف کار به پدر و مادرشان مربوط شود. درست است که عوامل موثر در تربیت زیاد است منجمله: والدین، دوست، محیط، جامعه، واعظ و روحانی و حکومت. اما هفته معلم است و من سخنم با معلم است که از والدین هم تأثیرگذارتر است. البته سختی تربیت کاملاً مشهود است و برای همین هم آقای کانت(kant) گفته است پیچیده ترین مسائل بشری دو چیز است: تربیت و حکومت. همانطور که گفتم گاهی معلم تأثیرش در تربیت از والدین بیشتر است مثلاً معاویه پسر یزید بن معاویه که علیه پدرش یزید سخنرانی کرد و یزید را قاصب حق اهل بیت معرفی نمود. و مورد اذیت والدین ملعونش قرار گرفت تا اینکه دق کرد و مرد. اینهمه تغییرات در فکر پسر یزید حاصل تربیت معلمش بود که از شیعیان خوب اهل بیت بود. و او یک معلم مربا بود نه صرفاً مربی، ببینید معلم حتی پسر یزید را تبدیل به یک انسان خوب و حقگو می کند. به قول اسکندر مقدونی که و به قول معروف مادر راه رفتن را به کودک می آموزد و معلم راهِ رفتن را پس معلم باید از غصه دق کند وقتی می بیند کارمندی تحصیل کرده خلاف و ظلم می کند. رئیسی در راه بقاء ریاستش حاضر به هر جنایتی می شود. بی عدالتی، رشوه و... . امام رضا (ع) این نوع ریاست را در زیان رساندن به دین و اعتقاد مسلمین بدتر از حمله دو گرگ به گلة گوسفندی که چوپان ندارد، می داند. (اصول کافی جلد2) بله، برگردم به لغت شیرین مربا اما به معنای لغت آن که ریشه اش رّب است و با مربی نیز هم ریشه است. فرق معلم مربا، با صرفاً مربی مثل فرق اقامة نماز است با قرائت نماز. معلم که خود از هر نظر تهذیب نفس نموده حتماً عاقلانه هم تصمیم بنده دیده ام معلمانی را که آنقدر حرص می خورد که صد در صد قبولی کلاس را داشته باشد، هم اعصاب خودش را داقون کرده و هم با تنبیهات عجیب و غریب دانش آموزش را از مدرسه و علم دلزده و فراری کرده و جالب است که گاهی معلم خود بدسلیقه است و مسلط به درس خودش نیست مطالعه نکرده و قدرت بیان ضعیفی هم دارد لذا مطالب را ناقص به شاگرد انتقال داده ولی وقتی دانش آموز با همان ضعف که یاد گرفته درس را پس می دهد، معلم عصبانی شده حتی حاضر به تجدیدنظر در کار خود هم نیست و صد درصد تقصیرها را گردن دانش آموز می اندازد و او را چنان تنبیه می کند که یک عمر موجب ترک تحصیل کودک می شود. موفقیت در امر آموزش و پرورش فرد مثل یک کبوتر است که دو بال دارد یک بال آن علم و تخصص و تبهر و یک بال دیگرش عقل و اخلاق است. و قدرت پرواز آن قدرت بیان و انتقال مطلب به شاگرد است. که نقص در هر یک از آنها نقص در موفقیت معلم است و عدم کمال دانش آموز را در پی دارد. پس کسانی هم که تحصیل کرده اند نیز مرتکب امور خلاف اخلاق می شوند. چون معلمی داشته اند که صرفاً مربی بوده و نه مربا به معنای لغت آن، همانطور که گفتم فرق این دو مثل فرق اقامة نماز با قرائت نماز است کسی که فقط نماز را قرائت می کند و می خواند ممکن است خلاف و گناه هم بکند، حتی به حلال و حرامی درآمدش هم گاهی تعصبی نشان نمی دهد. این فرد نمازش روح ندارد که در همة امور زندگی اش جلوه گر باشد اما کسی که نماز را اقامه(قائم) می کند، اقامه به معنی ایستادن است و ایستادن به یک عمل ادامه دار اگر کاسب است در کسب خود از خیانت به مشتری خودداری می کند تا نمازش قبول شود، و اگر رئیس و پزشک و کارمند و معلم است. به مرئوس، بیمار و ارباب رجوع و شاگردش ظلم و اجهاف نمی کند. چون نماز را اقامه نموده این فرد شغلش را هم عبادت می داند. مسجد و محل کار و بازار او مشترک است. لذا در قدیم مسجد و بازار و حتی حمام با یک معماری و یک نوع کاشی کاری ساخته و تزئین می شده است. که این پیام را دارد که نمازگزاری که نماز را اقامه می کند از مسجد وارد بازار می شود مواظب و مراقب است که کارش غشدار نشود گویا در حال عبادت است. به منزل هم که می رود به عیال و فرزندانش به دید احترام نگاه می کند و رعایت حق و حقوق آنها را به خود واجب می داند. در شهر شیراز مسجد و بازار باستانی وجود دارد که کنار یکدیگر با یک نقشه و معماری و کاشیکاری ساخته شده است و حتی حمام باستانی که با همان ویژگی و معماری است نیز در این شهر موجود است. همة اینها حاکی از آن است که یک نمازگزار که اقامة نماز می کند روح نمازش در همة زوایای زندگی اش جلوه گر است. حمام مذکور هـــم که پیـــام النظافت من الایمان می دهد. لذاست که امام صادق می فرماید: « قطرات غسل موجب ریزش گناهان است» پس ای همکار عزیزم؛ بیا سعی کنیم با بداخلاقی و بد سلیقگی مان در امر آموزش و پرورش موجب دلزدگی دانش آموزانمان از علم نشویم چه بسا در بین آنها استعدادهایی نابغه گونه وجود دارد که متأسفانه به خاطر این رفتارها گاهاً شکوفا نمی شود. امسال سال نوآوری و شکوفائی است سعی کنیم بیشتر به تفاوت فردی دانش آموزانمان توجه کنیم تا زمینة بروز استعدادها را در آنها ایجاد کنیم. لذاست که می گویند «معلمی هنر است نه شغل، ذوق و علاقه است نه کسب و درآمد» ضمن سلام به اقای یه دیوانه یا شیر فرهاد گرامی نظر بالا را در پست قبل قرار داده و تشکر که تشریف اورده اول عرض شود متا سفا نه بد سلیقه هم هستی اخه دیوا نه هم اسمی بود که برای خودت استفاده کردی ؟ مجبورم جواب سوالت زیاد میشه یه پست براش بنویسم البته اخرش نوشتی شیر فر هاد خوب حالا میگمت شیر فر هاد توجه به داستان کشاور و چلو کبابی که خورده بفر مایید ببین حدیث درسته که امام زمان فر مود هر کس ادعای مشا هده منو کرد گذاب است این جمله را به اخرین نایب خاصش موقعی که دیگه غیبت کبرایش می خواست شروع بشه فر مود . و شکی در این حدیث نیست اما این مغایرتی با دیدار امام زمان انهم به خواست خودش ندارد مگر اقا اجازه باید از شما بگیرد که ایا فلانی ادم معتبر است مرا ببیند یا نه ؟ این سوال شما را از از اقای میرزا جوا د اقای تهرانی سوال کرد ند همان جواد اقایی که امام خمینی در باره اش می گفت جواد معصوم و میگفت ذره ای هوای نفس ندارد خوب از این اقا سوال شد که اگر بیننده امام زمان کذاب است پس این همه تشر فاتی که در کتاب نجم الثاقب تالیف اقای میرزا حسین طبرسی نوری ذکر شده و عمه علما هم این کتاب را معتبر می دا نند ایا همش درو غه ؟ جواد اقا تهرانی جواب داد گفت نه جواب سوال شما در داخل خود حدیث امام زمان عج است چون حدیث این جمله را بکار برده است که من الدعا المشاهده کذاب .... کسی که ادعای مشاهده ما را دارد گذاب است کلمه ادعا نشان می دهد که طرفی که ادعا میکند من با امام زمان ملاقات دارم و یک مدعی تکرار مشاهده را هم مدعی است مثل کسانی که الان در زندانها دستگیر شدند دکان باز کرد ند و مدعی میشد ند من امام را می بینم و از مردم وعده و وعید میداد و حتی پول می گرفتند که سوال شما را از امام میکنم و مردم مراجعه میکر دند گول می خورد ند او را رابط خود قرار می داد ند و بعد لو میرفت که دروغگو بوده یه جن گیر بیشتر نبوده رمال بوده خوب کلمه ادعا مبین این است که دیدارهایی که مکرر است و هر وقت بخواهد میبیند و خودش را راط قرار میداد این ادعا ها دروغه نه دیداری که بدون ادعا بود اتفاق می افتاد و معمولا نا خواسته به بیرون درز می کرد و کسی که مشرف به دیدار اقا میشد میگفت راضی نیستم به کسی بگید تا زنده ام به کسی نگید داستان مقدس اردبیلی که خلاصه میگم درست مثل داستان مقدس اردبیلی و فقط تعقیب کننده اردبیلی که شاگردش بود فهمید یک امر غیر عادی اتفاق افتاد در های حرم علی ع که بسته بود باز شد و اقای مقدس اردبیلی زیارت کرد و سوال کرد و علی ع جواب داد گفت تو در زمان مهدی فرزندم زندگی می کنی این سوال علمی ات را از او باید بپرسی اردبیلی ادرس خواست علی ع جواب داد فلان جاست دو باره در ها باز شد امد بیرون دنبال محل امام زمان و دیدار انجام شد با سرفه ای که شاگردش در تاریکی انجام داد یا یک عطسه زد مقدس متوجه شد کسی در دل شب او را تعقیب کرد وقتی فهمید به او گفت تا بعد مرگم راضی نیستم به کسی بگید مشاهدات امام زمان هم همینطور درز میکرد . مثلا عرفا نمی امدند بلند گو قورت بدن داد بزنند و دکان بزنند که من رابط امامم بیایید مشکتنو بگید به اقا انتقال بدم هر گز چنین ادعایی را عرفا نمی کردند و لو چند بار هم امام را ببینند . باز ادعا نمیکنند . مخفی نگهمیدارند . چنین قولی هم امام زمان بهکسی نداده و لو عارف بالله باشه هر گز نفرموده برو به مردم بگو منو دیدی و من بعد رابط من خواهی بود بلکه بعد از نایب اخرش دیگر کسی مدعای ر بط خاص امام زمان نشد و اگر بوده دروغگو یند خود امام میگه مدعیان دروغ میگن و مطلق و موارد استثنا را رد نکرده استثنا نباشه پس چطوری در جمکران بیماران شل شفا گرفتند اقا را دیدند شفا دادند . چطوری ایت الله فشندی در راه مکه گم شده بودند و مهدی عج او را راهنمایی کرد و ده سفارش هم نمود که چرا عاشورا نمی خوانی عاشورا ... و نافله شب را هم تاکید کردند ترک نکند و اما کشاورز دهاتی امام را میبیند ولی نمیداند چلو کبابی که خورده را هم توجه کن داستان دیگر را عرض کنم که . یک کشاورز دهاتی چطوری هر روز امام زمان را می بیند ولی نمیفهمد کیه . کشاورز دهاتی هر روز ظهر می امد به شهر که نزدیک بود و ظهر را نماز جماعت شرکت میکرد امام جماعت هم میرزا علی قاضی استاد علامه طبا طبایی بود . هر روز موقع اقتدا به امام جماعت میدید یک روحانی دیگر جلو امام جماعت نماز را شروع و بعد امام جماعت شروع میکرد فقط میدید ان سید بزرگوار خیلی زیبا و محبوب به نظر میرسد . یه روز دید که ان اقای سید زیبا جلو امام جماعت نیست بعد از نماز از ایت الله میرزا علی قاضی سوال کرد که اقا امروز ان سید بزرگوار نبود ند کجا رفتند میرا علی قاضی فورا گوشی دستش امد که اشکال از دید کشاورز است و الا اقا مثل هر روز هست . فوری از او سوال کرد امروز غذایی که خوردی با غذا های هر روزت فرق داشت کشاورز گفت چه ربطی دارد اره فرق داشت هر روز از دهمان و منزل خودمان غذا می اوردم ولی امروز از شهر فلان چلو کبابی غذا گرفتم خوردم . ایت الله عارف بزرگوار کشف کرد که این کشاورز امام زمان عج را میدید اما امروز که غذایی خورده که حرام قاطی اش بود دیدش به دیدار امامش نابود شد و در ضمن فقط ان کشاور می دید ان سید را که امام زمان بود ولی چون از مدعیان نبود پاک و بی الایش بود فکر می کرد همه نماز گزاران ان اقای سید بزرگوار یا امام زمان را می بینند . بله اقا هرکس با تقوا بی شیله پیله باشد واجبات را انجام دهد عاشق دیدار مولایش هم باشد مولایش را می بیند . همین اقای قاضی را ازش سوال کر دند که تو اینقدر تقوا داری و اینقدر هم شا گرد اخلاق تربیت کردی یکی از شا گرداش علامه طباطبایی بود و خمینی هم شا گرد شاگردش بود خلاصه گفتنش با این همه ایا امام زمان را دیده ای یا می بینی ؟ در جواب فقط شعری گفت که کور باز کسی که هر روز بیدار بشه و اقا و مولایش را نبینه . غیر مستقیم جوابش مثبت بود یعنی اگر مولا را نمیبینیم ما کوریم اقا هست و دیدارش هم با اولایا درسته اشکال از ماست به قول شاعر میکه گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است . خوب اقا شیر فر هاد حالا جواب را گرفتی باید تلاش کرد لغمه حلال هم خورد دل را هم از حسادت کینه گناه پاک کرد نماز اول وقت هم خواند حتما امام زمان را می بینی در چند پست قبل هم که امام رضا ع نوشته بودم گفته بود در جواب ایت الله مازندارنی که نا مه به ضریحش فرستاد گفت اول دلت را جاروب کن بعد مهمان طلب شعرشو در همان پست اوردم یا کپی میکنم در پست بعد میگذارم ببین . خوب مدعیان حسابشان با تشرف یافتگانی که در غیبت اقا را دیدند و بعد از مرگشان درز کرد فرق دارد . تو هم شیر فرهاد گل برو دستو رالعمل را انجام ده اقا را ببین اما مدعی نشو دکان دستگاه باز کنی که اهای مردم من با امام رابطه دارم و بیایید تا پیامتان را ببرم و جوابشو بیارم اگر چنین کنی امام زمان فر مود من ادعا المشاهده گذاب کسی که ادعای مشاهده دارد یعنی مرتب و مکرر خود را رابط میداند و خودش بیان میکند مه اینکه ناخواسته کسی بفهمد و هر وقت می خواهد ادعا دارد مهدی عج را مشاهده میکند این ادعا کردن دروغ است مغایرتی با لیاقت داشتن مشرف شدن به دیدار ندارد . لطفا تحقیق کن حرف بزن باشه ؟ اینجا سر بزن ادرس را میگم امام خمینی ره در زمان جوانی از علم کیمیا چیز های زیادی شنیده بود رفتند به نزد ایت الله نخو دکی گفتند دوست دارم به من علم کیمیا بیاموزی . اقای نخودکی فرمودند که قول می دهی اگر هم خیلی نیازت شد از این علم استفاده نکنی امام فرمود نه نمی توانم مطمئن قول بدهم و ادامه داد پس نمی خواهم بعد ایت الله نخودکی فر مود یک چیز می گویم که از کیمیا برایت بهتر است . و ان این است که بعد از نماز های واجب یک بار ایه الکرسی را تا هو العظیم می خوا نی و بعد تسیبحات فاطمه زهرا س را می گویی . و بعد سه بار سوره توحید قل هو الله احد را می خوانی و بعد سه بار صلوات و بعد سه بار ایه مبارکه و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهوحسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی ء قدرا ( ایه 2و 3 طلاق ) این را می خوانی از کیمیا برایت بهتر است .
بحرین دست به دامان جمهوری اسلامی ایران شد



شنبه ، 4 تیر 1390 ، 07:49

می گوید: ((من معلمم را بر پدرم ترجیح می دهم. چون پدرم روح مرا از آسمان به زمین آورده و معلم روح مرا از زمین به آسمان می برد.))
می گیرد. لذا سعی می کند دانش آموز ضمن یادگیری علم پرورش فکری و عقیدتی هم پیدا کند. حتی در تنبیهات و تشویقات نیز مراقب است که شاگرد را دلزده و فراری از درس و مدرسه نکند. لذا برای بهبه و چهچه اداره و چهارتا لوح تقدیر که حض نفسی بیش نیست شاگرد را قربانی نمی کند.
می گویند. مادامی که ایستادن ادامه دارد می توان گفت ایستاده به محض تغییر حالت غیر از آن، دیگر نامش عوض می شود یا نشسته یا دراز کشیده، برای همین است که خدا در قرآن در مورد نماز فقط لغت اقامه را بکار می برد و نه قرائت را و می فرماید: «یقیمون الصلاه تنهی عن الفحشاء والمنکر» کسانی که نماز را اقامه می کنند آن نماز آنها را از فحشاء و منکر نهی می کند و از گناه مبرا می شود، لذا نمازش روح دارد و روح نمازش در همه امور زندگی تأثیرگذار است، ادامه نمازش در شغلش، رفتارش، اخلاقش، جلوه گر است چون نماز را اقامه نموده و نه قرائت.
(به قول شهید رجائی)
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |








